حرفهایی برای نگفتن...
و من اینجا ، تنها به این امید دم می زنم
که با هر نفس ، “گامی”
به تو نزدیکتر میشوم
و این زندگی من است .
دکتر علی شریعتی
قدر آدمهایی که دوستتان دارند را ؛ بیشتر از چیزهایی که دوستشان دارید بدانید ...
سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت
بازکردم اين صدف را بارها گوهر نداشت
از تهيدستي قناعت پيشه کردم سال ها
زندگي جز شرمساري مايه اي ديگر نداشت
هرکجا رفتم به استقبالم آمد بي کسي
عشق در سوداي خود چيزي از اين بهتر نداشت
بارها گفتي ولي از ابتداي عاشقي
قصه سرگشتگيهايت مگر آخر نداشت
سالها بر دوش حسرتها کشيدم بار عشق
هيچ دستي اين امانت را ز دوشم برنداشت
کاش مي آمد و مي ديدم که از خود رفته ام
آنکه عاشق بودنم را يک نفس باور نداشت
آسمان يک پرده از تقدير را اجرا نکرد
گويي از روز ازل اين صحنه بازيگر نداشت
ناله ما تا به اوج کبريا پرواز کرد
گرچه اين مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش؟
یا چشم مرا زجای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا باز گذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم؟
نه بختِ بدِ مراست سامان
وای شب،نه تُراست هیچ پایان
...
تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچۀ گذشتگانی
یا راز گشایِ مردگانی
تو آینه دارِ روزگاری
یا در رهِ عشق پرده داری؟
یا دشمن جانِ من شدستی؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جانِ فسرده و دلِ ریش
بگذار فرو بگیردم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره؟
بگذار به خواب اندر آیم
کز شومیِ گردشِ زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
وآزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشمها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد
نیما یوشیج
میخواهم بمیرم
نه اینکه قلبم از کار بایستد
و تنم سرد شود
و با خاک یکسان شوم
میخواهم بمیرم نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد
و هیچ خورشیدی بر من نتابد
و از دیدن ماه و ستارگان کور باشم
میخواهم به مرگی کاملاْ غیر عادی بمیرم
مرگی شبیه بخار شدن آب
روئیدن دانه
غروب خورشید
ابری شدن آسمان
میخواهم نیست شوم
تا در دنیایی دیگر ظاهر شوم
دنیایی که هنوز آنرا ننامیده ام
دنیایی که مزه آنرا کاملاْ نچشیده ام
دنیایی شبیه عالم خیال
که در آن همه چیز عادی باشد
جز وحشت از نیستی
جز درماندگی
جز تنهایی...................
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
هوشنگ ابتهاج