آتش دل...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت


آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت


تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت


جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت


سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع


دوش بر من ز سر هر چو پروانه بسوخت


آشنایی نه غریب است که دلسوز من است


چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت


خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد


خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت


چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست


همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت


ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم


خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت


ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی


که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت


حافظ

خاطرات ...

باز در چهره خاموش خيال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستي سوزت

  

باز من ماندم و يك مشت هوس

باز من ماندم و يك مشت اميد

ياد آن پرتو سوزنده عشق

كه ز چشمت به دل من تابيد

 

باز در خلوت من دست خيال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستي ريخت

در نگاهت عطش توفان بود

 

ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من ديد در آن چشم سياه

نگهي تشنه و ديوانه عشق

 

ياد آن بوسه كه هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

ياد آن خنده بيرنگ و خموش

كه سراپاي وجودم را سوخت

 

رفتي و در دل من ماند بجاي

عشقي آلوده به نوميدي و درد

نگهي گمشده در پرده اشك

حسرتي يخ زده در خنده سرد

  

آه اگر باز بسويم آئي

ديگر از كف ندهم آسانت

ترسم اين شعله سوزنده عشق

آخر آتش فكند برجانت


فروغ فرخزاد