چلچراغ خانه من...

ای غمت آخرین ترانه ي من

عشق شیرین تو فسانه ی من

اشک چشمان آسمانی تو

موج دریای بیکرانه ی من

چشم من آستان خانه ی تو

اشک تو چلچراغ خانه ی من

غنچه خون شد بدور نرگس تو

گل نرویید در زمانه ی من

پرده ی گوش گل درید از هم

سحر از ناله ی شبانه ی من

سر بنهه همچو شاخه بر دوشم

موج شب را فشان به شانه ی من

تو مرو تا ز دست من نرود

زندگی – ای غمت بهانه ی من

اثر ناله بین که شاخه ی خشک

می کند گل در آشیانه ی من

تا چه با طبع سرکش تو کند

غزل ناب عاشقانه ی من

محمد معلم



شــب بـــــاران ...

شب، شب شوم غمگینی بود
آسمان یکسره می بارید
غیره باران که فرو می ریخت
آب از آب نمی جنبید

من چو شب سرد و تهی بودم
شب چو من خسته و سرگردان
پلکم از گریه به زير افتاد
چون پر مرغ گه باران

چه غم انگیز، چه وحشتناک
شهر در خواب غمگینی بود
از کران تا به کران خالی
نه ستاره، نه زمینی بود

آسمان سوخت و پرپر شد
آه من، وای چه آهی بود
دل من، این دل غم فرسود
چه شب سرد سیاهی بود

آسمان یکسره می بارید
ابرها سوخته، سرگردان
چه غریبانه شبی بود آه ...
شب تاریک، شب باران

محمد معلم