لبت نه گويد و...
لبت نه گويد و پيداست ميگويد دلت آري
که اينسان دشمني ، يعني که خيلي دوستم داري
دلت ميآيد آيا از زباني اين همه شيرين
تو تنها حرف تلخي را هميشه بر زبان داري
نميرنجم اگر باور نداري عشق نابم را
که عاشق از عيار افتاده در اين عصر عياري
چه ميپرسي ضمير شعرهايم کيست آنِ من
مبادا لحظهاي حتي مرا اينگونه پنداري !!!
ترا چون آرزوهايم هميشه دوست خواهم داشت
به شرطي که مرا در آرزوي خويش نگذاري
چه زيبا ميشود دنيا براي من اگر روزي
تو از آني که هستي اي معما پرده برداري
چه فرقي ميکند فرياد يا پژواک جان من
چه من خود را بيازارم چه تو خود را بيازاري
صدايي از صداي عشق خوشتر نيست حافظ گفت
اگر چه بر صدايش زخمها زد تيغ تاتاري
محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ ساعت ۲:۴۸ ب.ظ توسط N e D a
|
به خاطر آور ، که آن شب به برم