و عشق را ...


و عشق را 


کنار تیرک راه بند


تازیانه می زنند


عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...


روزگار غریبی است نازنین...


آنکه بر در می کوبد شباهنگام


به کشتن چراغ آمده است 


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد...


احمد شاملو

افق روشن ...

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد


و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.


روزی که کمترین سرود


بوسه است


و هر انسان


برای هر انسان


برادری‌ست.


روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند


قفل 


افسانه‌یی‌ست


و قلب


برای زندگی بس است. 


روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است


تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی. 


روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست


تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم. 


روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست


تا کمترین سرود، بوسه باشد. 


روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی


و مهربانی با زیبایی یکسان شود. 


روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... 


و من آن روز را انتظار می‌کشم


حتی روزی


که دیگر


نباشم.



احمد شاملو

بــــــــــــــاران...

آن‌گاه بانویِ پرغرورِ عشقِ خود را ديدم


در آستانه‌یِ پُر نيلوفر،


که به آسمانِ بارانی می‌انديشيد


و آن‌گاه بانویِ پُرغرورِ عشقِ خود را ديدم


در آستانه‌یِ پُر نيلوفرِ باران،


که پيرهن‌اش دست‌خوشِ بادی شوخ بود.


و آن‌گاه بانویِ پرغرورِ باران


در آستانه‌یِ نيلوفرها،


که از سفرِ دشوارِ آسمان بازمی‌آمد.


احمد شاملو