مثل باران...


من نمیگویم درین عالم


گرم پو، تابنده، هستی بخش


چون خورشید باش


تا توانی پاک، روشن


مثل باران


مثل مروارید باش



فریدون مشیری

دریای نگاه ...

به چشمان پريرويان اين شهر

به صد اميد مي بستم نگاهي

مگر يك تن از اين ناآشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي

 ***

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

يكي هم، زينهمه نازآفرينان

اميدم را به چشمانم نمي خواند

 ***

غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سويي كشاندند

شنيدم بارها از رهگذاران

كه زير لب مرا ديوانه خواندند

 ***

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

زهر بام و دري سر مي كشيدم

به هر بوم و بري پر مي گشودم

 ***

اميد خسته ام از پاي ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

 ***

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

ز خود بيگانه، از هستي رميده

از اين بي درد مردم، رو نهفته

شرنگ نااميدي ها چشيده

 ***

دل از بي همزباني ها فسرده

تن از نامهرباني ها فسرده

ز حسرت پاي در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده

 ***

به خلوت، سر به زير بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بي زباني را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند

 ***

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 ***

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي، از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

 ***

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد


فریدون مشیری


چشم به راه ...

لب دريا، سحر گاهان و باران،


هوا، رنگ غم چشم انتظاران،


نمي پيچد صداي گرم خورشيد،


نمي تابد چراغ چشم ياران !


فریدون مشیری

احـــســـــاس ...

نشسته ماه بر گردونه عاج .


به گردون مي رود فرياد امواج .


چراغي داشتم، كردند خاموش،


خروشي داشتم، كردند تاراج ...


فریدون مشیری

من و تو ...

تو نسیتی که ببینی
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی...

 فریدون مشیری

بهار ...


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اينک بهار

 

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام

باده رنگين نمی ‌بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می که می ‌بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


فریدون مشیری



ســــایــــه هــــا ...

در سكوت دلنشین نیمه شب،       می گذشتیم از میان كوچه ها.


راز گویان، هر دو غمگین، هر دو شاد     هر دو بودیم از همه عالم جدا.


تكیه بر بازوی من می داد گرم،      شعله ور از سوز خواهش ها تنش.


لرزشی بر جان من می ریخت نرم،         ناز آن بازو به بازو رفتنش!


 در نگاهش، با همه پرهیز و شرم،          برق می زد آرزوئی دلنشین.


در دل من با همه افسردگی،        موج می زد اشتیاقی آتشین.


زیر نور ماه - دور از چشم غیر      چشم ها بر یكدیگر می دوختیم.


هر نفس صد راز می گفتیم و، باز    در تب نا گفته ها می سوختیم.


نسترن ها، از سر دیوارها،      سر كشیدند از صدای پای ما.


ماه، می پائیدمان از روی بام        عشق، می جوشید در رگ های ما


سایه ها مان، مهربان تر، بی دریغ         یكدیگر را تنگ در بر داشتند


تا میان كوچه ای - با صد ملال       دست از آغوش هم برداشتند!


باز هنگام جدائی در رسید.      سینه ها لرزان شد و دل ها شكست


خنده ها در لرزش لب ها گریخت         اشك ها بر روی رؤیا ها نشست!


چشم جان من، به ناكامی گریست       برق اشكی در نگاه او دوید،


نسترن ها سر به زیر انداختند!        ماه را ابری به كام خود كشید.


تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال      در دل شب می سپردم راه خویش


تا بگریم در غمش دیوانه وار،      خلوتی می خواستم دلخواه خویش!


فریدون مشیری

تا لب ایوان شما ...

نرسد دست تمنا چون به دامان شما


می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما


از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست


نیمه جانی است درین فاصله قربان شما


فریدون مشیری

هنوز همیشه هرگز ...

هزار سال به سوی تو آمدم 

 افسوس 

هنوز دوری دور از من ای امید محال 

هنوز دوری آه از همیشه دورتری 

همیشه اما در من کسی نوید دهد 

 که می رسم به تو 

 شاید هزارسال دگر 

صدای قلب ترا 

پشت آن حصار بلند 

 همیشه می شنوم 

 همیشه سوی تو می ایم

 همیشه در راهم

 همیشه می خواهم 

 همیشه با توام ای جان 

همیشه با من باش 

همیشه اما 

 هرگز مباش چشم به راه 

همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ 

 همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه


فریدون مشیری


تقدیم به دوست عزیزم (م ک)




شبنم و چراغ ...

باز از یک نگاه گرم تو یافت
همه ذرات جان من هیجان
همه تن بودم ای خدا همه تن
همه جان گشتم ای خدا همه جان
چشم تو این سیاه افسونکار
بسته با صد فریب راهم را
جز نگاهت پناهگاهم نیست
کز تو پنهان کنم نگاهم را
چشم تو چشمه شراب من است
هر نفس مست ازین شرابم کن
تشنه ام تشنه ام شراب شراب
می بده می بده خرابم کن
بی تو در این غروب خلوت و کور
 من و یاد تو عالمی داریم
چشمت ایینه دار اشک من است
ب چراغی و شبنمی داریم
بال در بال هم پرستوها
پر کشیده به آسمان بلند
همه چون عشق ما به هم لبخند
همه چون جان ما بهم پیوند
پیش چشمت خطاست شعر قشنگ
چشمت از شعر من قشنگتر است
من چه گویم که در پسند اید
 دلم از این غروب تنگ تر است

فریدون مشیری



بــیا ز ســنــگ بــپــرسـیــم

درون اینه ها درپی چه می گردی ؟

 بیا ز سنگ بپرسیم

  که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

  نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

  چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری ؟

خانه خدا سنگ است

به قصه های غریبانه ام ببخشایید

  که من که سنگ صبورم

  نه سنگم و نه صبور

دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

  چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است

بیا ز سنگ بپرسیم

 نه بی گمان همه در زیرسنگ می پوسیم

 و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟

درون اینه ها در پی چه می گردی ؟


فـــــریــدون مــشــیــــــری

 


خــوش آمــد بهـــار ...

خوش آمد بهار
گل از شاخه تابید خورشید وار
 چو آغوش نوروزر پیروز بخت
گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان
نوید امید است در باغ جان
 که هرگز نماند به جای
زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد
 پرستیدنی
سراسر همه مژده ایمنی
درین صبح فرخنده تابناک
که از زندگی دم زند جان خاک
بیا با دل و جان پاک
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر
خوش آمد بهار

فریدون مشیری


جــادوی ســکـــوت...

مــن سـکــوت خـویـش را گــم کــــرده ام 

لاجـــرم در ایـــن هــیــاهــو گــم شـــــدم 

مــن کــه خــود افـسـانــه مـی پـرداخـتـم 

عــاقــبــت افــسـانــه مـــردم شــــــــــدم 

ای ســـکــــوت ای مـــادر فـــریـــاد هــــــا 

ســاز جــانـــــم از تـــو پــــر آوازه بـــــــــود 

 تـــا در آغــوش تـــــو ، راهــی داشـــتــــم 

چـــــون شــراب کـهـنه شـعــرم تــازه بــود 

در پــنـــاهـــت بــرگ و بـــار مــن شــکـفـت 

تـــو مـــرا بـــردی بـــه شــــهــــر یــــادهـــا 

 مــن نـدیــدم خــوشــتـــر از جـــادوی تــــو 

ای ســکـــــوت ای مـــادر فـــــریــــــادهــــا 

گــم شــدم در ایــــن هـیـاهــو گــم شــدم 

تـــو کــجــــایــی تــــا بـگـیــــــری داد مـــن 

گــر سـکـــوت خــویـــش را مــی داشـتــم 

زنـــدگـــی پـــر بـــود از فـــریـــــــــاد مـــن 


فــریــدون مـشــیری



 

دو قــطــــره پـنــهانــی...

شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا
چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا
مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت
 تکان نخورد درین بی کرانه آب از آب
ستاره می تابید
بنفشه می خندید
 زمین به گرد سر آفتاب می گردید
همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار
 همان هیاهو
 جاری به کوچه و بازار
همان تکاپو
آن گیر و دار آن تکرار
همان زمانه که هرگز نخواست شاد مرا
 نه مهر گفت و نه ماه
نه شب نه روز
که این رهگذر که بود و چه شد؟
نه هیچ دوست
که این همسفر چه گفت و چه خواست
ندید یک تن ازین همرهان و همسفران
 که این گسسته
 غباری به چنگ باد هوا است
تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی
همین تویی تو که شاید
دو قطره پنهانی
شبی که با تو درافتد غم پشیمانی
سرشک تلخی در مرگ من می افشانی
 تویی
 همین تو

 که می آوری به یادمرا

فریدون مشیری



نــغـــمــه هــــا ......

دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرونوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است

نمی خواهم این ناخوش آهنگ را

فریدون مشیری

کـــوچــــه

بــی تــو مـهــتــاب شــبــی بــاز از آن کـــوچـــه گــذشـــتــم
هــمــه تــن چـشــم شــدم خـیــره بــه دنــبــال تــو گـشـتـــم
شــوق دیــدار تــو لــبــریـز شــد از جــــام وجــــودم
شـــدم آن عـــاشــــق دیــوانـــه کـــه بـــــودم
در نــهـانـخــانــه جـانــم گــل یـاد تــو درخــشـیـــد
بــاغ صـــد خـــاطــره خـنــدیــــد
عــطــر صــد خــاطـــره پـیــچــیـــد
 یــادم آمــد کــه شـبـــی بــا هــم از آن کــوچــه گــذشـتتــیـــم
پــر گـشــودیــم و درآن خــلـــوت دلــخــواســتـــه گــشــتــیــــم
 ســـاعــتــی بـــر لــب آن جـــوی نــشــســتـــیـــــــــم
تــو هــمــه راز جـــهــان ریــخــتـــه در چــشـــم ســیـــاهــــت
مــــــن هـمــه مـــحــو تــمــاشــــای نـــگـــــاهـــــت
آســمـــان صــــاف و شـــــب آرام
بــخـــت خــنـــدان و زمــــان رام
خــوشــه مـــاه فــرو ریــخــتــــه در آب
شـــاخــه هـــا دســـت بـــر آورده بـــه مــهــتـــــــاب
شــب و صــحــــرا و گـــل و ســنـــگ
 هــمــه دل داده بـــه آواز شـــبـــاهــنــگ
یــادم آیــد تــو بــه مــن گــفــتــی از ایـــن عــشـــق حــذر کــــن
لــحــظــه ای چــنـــد بــر ایـــن آب نـــظـــر کــــــن
آب آیــیــنـــه عــشـــق گـــذران اســــت
تـــو کــه امــروز نــگـــاهـــت بـــه نــگـــاهــی نــگـــران اســت
بـــاش فـــردا کــه دلــت بـــا دگــــران اســــــت
تـــا فـــرامــوش کـــنــی چــنــدی از ایـــن شــهــــر ســفـــر کــــن
بــا تـــو گــفــتـــم حـــذر از عــشــق ؟ نــدانــــم
ســفــر از پــیــش تـــو ؟ هــرگـــز نـــتــــوانــــــم
روز اول کــه دل مــــن بـــه تــمــنــای تــو پــــــر زد
چــــون کــــبــوتــر لـــب بــــام تـــو نـــشــســتـــم
 تــو بـــه مـــن ســـنـــگ زدی مــن نـــه رمــیــــدم نـــه گــســســتــم
بـــازگــفــتـــم کــه تـــو صـــیـــادی و مـــن آهـــوی دشـــتــــم
تـــا بـــه دام تـــو در افــتـــم هــمـــه جــا گــشـــتـــم و گـــشـــتـــم
حـــــذر از عــــشــــق نــــدانـــــم
ســـفـــر از پـــیـــش تـــو هـــرگـــز نــتــوانـــم نــتـــوانـــم
اشــــکــــی از شـــاخــــه فــــرو ریـــخـــــت
مـــرغ شــــب نـــالـــه تــلــخـــی زد و بــگـــریـــخــــت
اشــــک در چـــشــــم تـــو لــــرزیــــــد
مـــــاه بــــر عــشــــق تـــو خـــنــــدیــــد
یـــادم آیـــد کـــه دگــــر از تـــو جـــوابـــی نــشــنــیـــدم
پــــای دردامـــــن انـــــدوه کـــشـــیــــدم
نــگــســســـتــــم نـــرمـــیــــدم
رفـــت در ظـــلــمـــت غــــم آن شـــب و شـــبــهـــای دگـــر هـــم
نـــه گـــرفــتـــی دگــــر از عـــاشــــق آزرده خـــبــــر هــــم
 نـــه کــنـــی دیــگـــر از آن کـــوچـــه گــــذر هـــم
بــــی تــو امـــا بـــه چـــه حـــالـــی مـــن از آن کـــوچـــه گــذشــتـــم

 

 

 

فـــریـــدون مـــشــیـــری

 

گـــل خــشـــکــیــــده

بــر نــگــه ســرد مــن بــه گــرمـــی خــــورشــیــــد
مـــی نــگـــرد هــر زمــان دو چــشــم سـیــاهــت
تــشنـه ایـن چـشـمــه ام چــه ســود خـــدا را
شــبـنــم مـــــرا نـــه تـــــاب نـــگــــاهــــت
جـز گـل خـشـکیده ای و بـرق نـگــاهــی
از تــو در ایــن گـوشـه یـادگــار نــدارم
زان شـب غمگین که از کنار تو رفتم
یـک نـفس از دسـت غـم قـرار نــدارم
ای گـل زیـبــا بهـای هسـتی مـن بـــود
گـر گـل خـشکـیــده ای ز کـوی تــو بــردم
گــوشـه تـنهــا چـــه اشــک هـا فـشــانــدم
وان گــل خـشــکیـده را بــه سـینـه فـشـــردم
آن گــل خــشــکیــــده شـــرح حـال دلــم بـــــود
از دل پــــر درد خـــویـش بـا تـو چــه گـــویــــم
جــز بـه تـو درمـــان درد از کــه بــجـــویــــم
من دگـر آن نـسیـم بـه خـویـش مـخـوانـم
مـن گـل خشکیده ام به هـیـچ نـیــرزم
عـشق فـریـبم دهـد کـه مـهر ببنـدم
مـرگ نهیبم زنـد کـه عشق نــورزم
پـای امید دلـم اگـر چه شکسته اسـت
دسـت تـمنای جــان همیشه دراز اســت
تـــا نـفسـی می کــشـم ز سـینـه پـــر درد
چــشــم خــدا بـیـن مـن بــه روی تو بـاز اسـت

 

فـریــدون مـشــیـــری

آتـــــش پــــنـــهـــــان

گــرمــی آتــش خــتورشــیـد فــســرد
مــهــرگــان زد بــه جــهــان رنــگ دگــــر
پنــجــه خــســته ایــن چــنگــی پــیــر
ره دیــگــر زد و آهنــگ دگـــر
زنــدگــی مــرده بــه بــیــراه زمـــان
کــرده افــســانــه هــســتی کــوتــاه
جــز بــه افــســوس نـمــی خـنـدد مـهــر
جـــز بــه انــدوه نمــی تــابــد مــاه
بــاز در دیــده غــمـگیــن ســحــر
روح بیــمــار طبـیــعت پــیــداســت
بــاز در ســردی لــبخـنــد غــروب
رازهـا خــفتــه ز نکــامــی هـاســت
شــاخـه هــا مـضـطــرب از جـنبــش بــاد
در هــم آویخـتـه مـی پــرهیــزنــد
بــرگـهـا ســوخـتـته از بـوســه مــرگ
تـــک تـــک از شــاخــه فــرو مــیــریــزنــد
مــی کــنــد بــاد خــزانــی خــامــوش
شــعلــه ســرکــش تــابــستــان را
دســت مــرگ اســت و ز پــا نـنــشــینــد
تــا بــه یــغــمــا نــبــرد بــستــان را
دلــــم از نــام خـــزان مــی لــرزد
زانــکــه مــن زاده تــابــستــانــم
شــعــر مــن آتــش پـــنــهـان مـن اســت
روز و شــب شــعلــه کـشــد در جــانــم
مــی رســد ســردی پــایــیــز حــیــات
تـــاب ایــن ســیــل بــلاخیــز نــیــســت
غــنــچــه ام نــشــکـفــتــه بـه کـــام
طــاقــت ســیلــی پــایــیــزم نــیـســت

 

 

 فــریــدون مــشیــری

 

                                   شمع نیمه مرده



چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم
بر این سرای ماتم و در این دیار رنج
بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم
ما را غم خزان و نشاط بهار نیست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم
گر دست ما ز دامن مقصد کوته است
از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم
تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را
ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم
یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم
چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم
از عمر جز ملال ندیدم و همچنان
چشم امید بسته به فردا نشسته ایم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم
ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش
کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم
تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر
مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم
تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما
ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم
چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم
سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم

 

فریدون مشیری

 

 

با تشکر از رهگذر عزیز