آید وصال و ...

آیـــد وصـــال و هجــــر غـــم انگـــیز بگـــذرد


ساقــی بیـــار باده کــــه ایـن نیز بگـــذرد


ای دل به سردمهری دوران،صبور باش


کــز پی رسد بهار،چو پائیز بگذرد 


رهی معیری

خنده مستانه...


با عزیزان مي نیامیزد دل دیوانه ام
در میان آشنایانم ولی بیگانه ام
از سبک روحی گران ایم یه طبع روزگار
در سرای اهل ماتم خنده مستانه ام
نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی
گر چه بحر مردمی را گوهر یکدانه ام
از چو من آزاده ای الفت بریدن سهل نیست
می رود با چشم گریان سیل از ویرانه ام
آفتاب آهسته بگذارد درین غمخانه پای
 تا مبادا چون حباب از هم بریزد خانه ام
بار خاطر نیستم روشندلان را چون غبار
بر بساط سبزه و گل سایه پروانه ام
گرمی دلها بود از ناله جانسوز من
خنده گلها بود از گریه مستانه ام
هم عنانم با صبا سرگشته ام سرگشته ام
همزبانم با پری دیوانه ام دیوانه ام
مشت خکی چیست تا راه مرا بند رهی ؟
گرد از گردون بر آرد همت مردانه ام


رهی معیری 

رسوای دل ....

همچو نی می نالم از سودای دل 

 آتشی در سینه دارم جای دل 

من که با هر داغ پیدا ساختم 

سوختم از داغ نا پیدای دل 

همچو موجم یک نفس آرام نیست 

بسکه طوفان زا بود دریای دل 

دل اگر از من گریزد وای من 

غم اگر از دل گریزد وای دل 

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم 

نامور شد هر که شد رسوای دل 

خانه مور است و منزلگاه بوم 

 آسمان با همت والای دل 

گنج منعم خرمن سیم و زر است 

گنج عاشق گوهر یکتای دل 

در میان اشک نومیدی رهی 

خندم از امیدواریهای دل 

رهی معیری



شعله سرکش ...

لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد

شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد

سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند

روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد

بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم

لرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد

در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت

با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد

از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید

اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد

پای سروی جویباری زاری از حد برده بود

هایهای گریه در پای توام آمد بیاد

شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی

از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد

رهی معیری




داغ تنهایی ...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم 

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم 

سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد 

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم 

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع 

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم 

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب 

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم 

سوختم از آتش دل در میان موج اشک 

شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم 

شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند 

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم 

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود 

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم


رهی معیری




صفای شبنم

او را برنگ و بوی نگویم نظیر نیست

گلبن نظیر اوست ولی دلپذیر نیست

ما را نسیم کوی تو از خاک بر گرفت

خاشک را به غیر صبا دستگیر نیست

گلبانگ نی اگر چه بود دلنشین ولی

آتش اثر چو ناله مرغ اسیر نیست

غافل مشو ز عمر که سکن نمی شود

سیل عنان گسسته اقامت پذیر نیست

روی نکو به طینت ساقی نمی رسد

گل را صفای شبنم روشن ضمیر نیست

با عمر ساختیم ز دل مردگی رهی

ماتم رسیده را ز تحمل گزیر نیست

رهی معیری


زنــــدان خـــاک ...

با دل روشن در ان ظلمت سرا افتاده ام

نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟

تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام

 جای در بستان سرای عشق می باید مرا

عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام

پایمال مردمم از نارسایی های بخت

سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام

خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست

اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام

تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟

برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام

بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق

تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام

لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر

در فراق همنوایان از نوا افتاده ام


رهی معیری



نیــلــــوفــــر...

نه به شاخ گل نه به سرو چمن پبچیده ام
شاخه تکم بگرد خویشتن پیچیده ام
 گرچه خاموشم ولی آهم بگردون می رود
دود شمع کشته ام در انجمن پیچیده ام
 می دهم مستی به دلها گر چه مستورم ز چشم
بوی آغوش بهارم در چمن پیچیده ام
جای دل در سینه صد پاره دارم آتشی
شعله را چون گل درون پیرهن پیچیده ام
نازک اندامی بود امشب در آغوشم رهی
همچو نیلوفر بشاخ نسترن پیچیده ام


رهی معیری




دریـــــا دل...

دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم


تا خود چه باشد حاصلی از گریه بی حاصلم ؟


چون سایه دور از روی تو افتاده ام در کوی تو


چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم


از بسکه با جان و دلم ای جان و دل آمیختی


چون نکهت از آغوش گل بوی تو خیزد از گلم


لبریز اشکم جام کو ؟ آن آب آتش فام کو ؟


و آن مایه آرام کو ؟


تا چاره سازد مشکلم


در کار عشقم یار دل آگاهم از اسرار دل


غافل نیم از کار دل وز کار دنیا غافلم


در عشق و مستی داده ام بود و نبود خویشتن


ای ساقی مستان بگو دیوانه ام یا غافلم


چون اشک می لرزد از موج گیسویی رهی


با آنکه در طوفان غم دریا دلم دریا دلم

رهی معیری


ســـاغــــر هــســـتـــی....

 ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
 و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست
 زندگی خوشتر بود در پرده وهم خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین بکدم نیاسایم چو شمع
 در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشم فرومانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه ز سبلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
 ورنه این صحرا تهی از لاله سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر ترا با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور ترا بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
 گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
 دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست


رهی معیری                                                                          

مـــاجـــرای اشــــک ...

تــابــد فــروغ مــهـــر و مــه از قــطــره هـــای اشــــک  بــــــاران صــبـــحــگـــــــاه نـــدارد صــفـــای اشـــــــک  گــوهــر بــه تــابـنــکــی و پـکی چــو اشــــک نـیــســـت  روشــنـــدلـــی کــجـاســت کــه دانـــد بــهـــای اشـــــک ؟ مــــایــیـــم و ســیـنــه ای کـه بـــــــود آشــنــای اشـــــک  گــوش مــرا ز نــغـمــه ی شـــادی نـصـیــب نــــیــســـت  چـــون جـویــبـــار ســاخـتـــه ام بـــا نــــــــوای اشـــــک  از بــسـکـــه تـــن زآتــش حــســرت گـــداخـــتـه اســـــت  از دیــــده خــــون گــــرم فــشـانـــم بــــــجــای اشــــــک چــون طـفـل هــرزه پــوی بـه هـــر ســـوی مـی دویــــم  اشــک از قـفـــای دلــــبــر و مـــن از قــفــــای اشــــــک  دیــشـــب چـــراغ دیـــده من تــا سـپــــیــــده ســـوخـــــت  آتـــــش افــتـــاد بــی تـــو بـــــمـاتـــم ســـــرای اشــــــک  خـــواب آور اســــت زمــزمـــه جـــــویــــــبــــــارهـــــــا  در خـــواب رفـتـه بـخــت مــــن ازهـــــایــهـای اشــــــک  بــس کــن رهــی کــه تــاب شـنـیـــــدن نـــــیــاوریــــــــم  از بــس کــه دردنــــــاک بـــود مــــــاجـــرای اشـــــــک   رهــــی مــعــیـــــری